بالا خره آفتاب و باد جنگ با پرده را بردند. باد پرده را زد کنار و آفتاب لش اش را کشاند تو.
من دوست نداشتم آفتاب لش بیاورد تو صاف بتابد توی صورتم و من مجبور شوم چشمم را باز کنم و از
تختخواب بیایم بیرون. به مادرم سپرده بودم صدایم نزند تاسیر بخوابم ودانشگاه هم نمی خواستم بروم.
یعنی تقریبا هیچوقت نمی رفتم. هفته ای یک بار سر می زدم و خودم را به دربان دانشکده نشان می
دادم که قیافه ام یادش نرود. کلی جان کنده بودم که شهردورخلوتی قبول شوم و تنهایی خانه بگیرم.
نشد. مهم نبود رشته اش چی باشد و شهرش کجا باشد. مهم این بود که بتوانم آزادانه سوت بزنم -
هرقدر که دلم می خواهد- واین جا نمی شد. من فقط جاهای خلوت می توانم سوت بزنم. توی حمام و
دستشویی وکوچه های خلوت. و گاهی هم-اگرخیلی حالم خوش بود ومينا
هم خیلی خوشحال بود- جلوی مينا. خوشحالی مينا را خیلی دوست داشتم. عاشق خنده هاش بودم
وحاضربودم به خاطروقتی که چشم های ریز سیاهش برق می زد ودو طرف لبش چال می افتاد-برای
وقتی که می خندید- سرم را بگذارم لاي سينه هاش و تاصبح سوت بزنم ولی نه توی جاهای شلوغ. به
خاطر ميناي عزیزهم حاضر نبودم وسط مردم،توی خیابان یا پارک یا رستوران یاهرجای شلوغ دیگری
سوت بزنم. دوست دارم همه جاساکت باشد و فقط صدای سوت خودم را بشنوم. دانشگاه که قبول شده
بودم- بااین که حالم خیلی گرفته بود که باید توی شهر شلوغ کوچک کوفتی خودمان بمانم- چند هفته
اي مادرومادربزرگم را فرستادم مشهد وخودم از صبح تا شب توی خانه می چرخیدم و سوت می زدم.
عاشق آهنگ کارتون پلنگ صورتی ام.
لحاف راباپامی اندازم پایین وکاپشن می پوشم وازخانه می زنم بیرون. ازآن بادهای گرم
مزخرفي که وسط زمستان ناگهان می آیند همه چیز را خاکی می کنند، می وزد. دگمه های کاپشنم را
تا آخر می بندم و می روم توی خیابانی که به دانشکده راه نداشته باشد تا هم کلاسی هایم را نبینم و
گیرنکنم. توی این خیابان که به دانشکده راه ندارد یک ساندویچی هست که به ساندويچي حسن کچل
معروف است. هوس می کنم بروم تو و چیزی بخورم. زن چشم آبی کنج مغازه نشسته و دارد بادستمال
کاغذی ماتیک لبش را پاک می کند. حسن زیر چشمی زن را نگاه می کند و زن ِ حسن، حسن را.
دبیرستانی که بودیم زن ها- زن حسن وزن چشم آبی-جوان تر بودند و بچه های مدرسه که پاتوقشان
این جا بود مثل گرسنه های اتیوپی زل می زدند بهشان. حسن همیشه حواسش به چشم آبی بود وبه
بچه هایی که به زنش نگاه می کردند کاری نداشت. بچه ها دوسه جور قصه درباره ی زن چشم آبی می
گفتند. بعضی ها می گفتند زن- زمانی که حسن هنوز کچل نشده بود و موداشت وازقضا موهای لختی
هم داشت و به جای این ساندویچی فکسنی رستوران بزرگی وسط میدان شهر داشت- عاشقش شده
بود، بدجوری هم عاشقش شده بود. حسن ولی به درآمد رستوران قانع نبودو افتاده بود دنبال زیرخاکی و
سرکوزه ي باارزشی با قاچاق چی ها درگیر شده بود و زده بود به چاک. رفته بود شهر دوری و هیچ کس
تا مدت ها ازش خبر نداشت. تااین که روزی دست زنی رامی گیرد می آید توی این خیابان دورافتاده
ساندویچی کوچکی باز می کندوازآن روز زن چشم آبی که افتاده بوده به کارهای خلاف هرروز ظهر می آید
می نشیند کنج مغازه وزل می زند به حسن ومی شود آینه ی دق زنش. من اما قصه ی دوم را بیشتر
قبول دارم. یعنی دوست دارم این درست باشد که حسن اصلا ازاول کچل بوده و این مغازه ارث پدری اش
است و سال هاست که با زنش توی این مغازه کار می کند. زن چشم آبی هم، كه معشوقه ي يك
قاچاقچي بوده كه لب مرز گير مامور ها افتاده و كشته شده و زن را بي پول و بي پناه توي اين شهر ِ
تخمي گذاشته، برای این که هرروزغذای مفتی بخورد می آید می نشیند کنج دکان ونگاهی هم به
حسن می اندازد و-حالا- لبخندی هم می زند. حسن هم برای خودش خیالاتی کرده و هیچوقت باهاش
حساب نمی کندوتازه اگر همه ی این ها غلط باشد و نظر بعید گروه سوم که می گویند او زن دوم حسن
است هم درست باشد، زن چشم آبی، لااقل توی دو روزی که مادرم این ها مشهد بودند و آمد پیشم،
مال من بود. تازه خیلی هم زن باشعور و سر به راه و حرف گوش کنی بود. نشان به این نشان که من
فقط یک بار توی راه خانه مان بهش گفتم که چقدر خوشحال ام که بعد از مدت ها تنها شده ام و می
توانم با خیال راحت و هركجای خانه که دلم خواست سوت بزنم. و همین یکبار کافی بود برای این که
هروقت کارم باهاش تمام بشود برود توی آشپزخانه و سراغ ظرف ها و پختن غذا ویا برود توی اتاق خواب
مادرم و دررا به روی خودش ببندد و من را به حال خودم بگذارد.دوتا کوکتل سفارش می دهم. بااین که
سر حسن خیلی شلوغ است، غذا را زود برایم می آورد. موهای شقیقه اش هم دارد می ریزدو بیرون
هم دیگرباد نمی وزد.
دم غروب است و سوز زمستان برگشته به هوا. از ظهرتا حالا دارم سگچرخ می زنم.
پاهایم به زق زق افتاده.مينا ديگر جواب تلفن هايم را نمي دهد. دنبال جایی می گردم که نفسی تازه
کنم و چرتی بزنم که چشمم می افتد به آزمایشگاه و یادم می آید که یک ماه پیش که فشارم افتاده بود
پایین و رنگم یکهو پریده بود ورفته بودم دکتر، برایم آزمایش نوشته بود و جوابش را نگرفته بودم. می روم
طرف آزمایشگاه و وقتی می رسم به صندلی ها ولو می شوم روی یکی شان و چشمم را می بندم.
ازشانس من آزمایشگاه خلوت است وزود نوبت من می شود. بغل دستی ام بهم تنه می زند و با چشم
به میز روبرویمان اشاره می کند. با بی میلی پا می شوم می روم به سمت زن سپید پوش پشت میزو
جریان را برایش توضیح می دهم. می گوید که خیلی دیر شده ولی بروم توی اتاق سمت چپی وبه آقایی
که آنجاست مشکلم را بگویم. شاید بتواند کمکم کند،البته شاید. اتاق سمت چپی پراز قفسه است ومرد
ریشویی هم نشسته ومدادی هم پشت گوشش است وانگار به هیچ کدام از حرفهایم گوش نمی کند.
وسط صحبتم پا می شود ازتوی یکی از قفسه ها پاکت سفیدی در می آوردووقتی دارم می آیم بیرون با
صدای نازکی که اصلا به قیافه اش نمی آید می نالد:«ازین به بعد زودتر جواب آزمایشاتونو بگیرین آقا!»
مطب دکتر درست چسبیده به آزمایشگاه و من ازخداخواسته و پاکت به دست خودم را می کشانم تا
طبقه ی دوم وروی مبل کهنه ای، کنج اتاق انتظار،خوابم می برد.
آقا؟آقا؟ قربان؟ جناب؟ ای بابا! مردم معطل شمان،آقا؟... بیدارشده ام. پیرمردی دارد صدایم
می زند. بیدارم و فقط می خواهم بیشتر لذت خواب را بچشم. یکهو چشمم را باز می کنم وپیرمرد
بیچاره مي پرد عقب. د کتربا قیافه ی مضحکش روی صندلی چرخانش وول می خورد و باخودکارش بازی
می کند. من را که می بیند عینکش را برمی دارد و چشم ریز می کندو می گوید:«سلام عزیزم!
توهنوزفشارت نرفته بالا؟» ومی زند زیر خنده. پاکت را می گذارم جلویش. «بشین عزیزم!» می نشینم
وسعی می کنم به صورتش نگاه نکنم.«خب،خب. چرا این قدردیر آوردی جوابو عزی...» عینکش را به
چشمش می زند وبا دقت زل می زند به کاغذ سپید توی دستش. « من... من... واقعا...خب...یعنی...
می تونم باهات رک حرف بزنم عزیزم؟» ازآمدنم پشیمان می شوم و می خواهم هر چه زودتر از دست
دکتر خلاص شوم. سر تکان می دهم که بله. «خب ببین عزیزم تو باید... خیلی عادی با... این قضیه...
نمیدونم چطور بگم...شما... شما ایدزدارین عزیزم» باز دارد خوابم می گیردو صدای دکترکه هی می گوید
عزیزم توی سرم سوت می کشد.عزيزم پلنگ ِ صورتي ايدز داره. عزيزم زن ِ چشم آبي ايدز داره.عزيزم
حسن كچل ايدز داره. عزيزم زن ِحسن كچل ايدز داره.عزيزم مينا ايدز داره. عزيزم آهنگ ِ پلنگ ِ صورتي
ايدز داره.
سوت زنان از مطب می آیم بیرون و مي افتم توي پياده رو.
شهریور۸۴ و مهر ۸۶